پرواز قاصدکانی که در آسمان آن فرو می روم
و صدای تو که از من دریغ می شود
دلتنگی که در لبخندِ قاب گرفته لبانم ، پنهان
و در سکوت چشمانم ، نمناک
پا پس نمی کشم در کمرنگی خیال تو
گوش می دهم به نوایی که می خوانی
و بی تابی های شبانه از زخمِ دلی کهنه
که همدردی آن در من حکایت تو را در روز بارها و بارها برایم باز می گوید...
در من طوفانی در راه است
نمی خواهم تو را به انگشت اجازه ای ببازم
روزها که به شمارش می افتد زمستان صدایش می گیرد، جاده های بارانی ، شیشه های سرد ، سلام های کوتاه ... تمام من در یک لحظه رنگ دگر می شود .
فنجان چای نارنجی بوی ماندگی دیروز را می دهد ، شروع جواب های خسته کننده ، صدای ضربه های مداوم ، چشمان خواب آلودم چیزی را می شنود... کسی شبیه تو ، آدله ،سرم هوای نوشتن دارد .
سر زدن های پی در پی... تو باشی خوشحالم ، نباشی نگاهم خیره به کاغذ در آفرینش کلمات سرگرم تو می شود .
خودکار در بند یک زنجیر ، هم دلی من با خودکار، برگ های پاره ، نوبهار آرزو...، کتاب مداد کشیده را می بندم ، غرق یک خاطره ...در انتهای تابستان خلاصه می شوم ، آبی می شود دستانم ، در قلبم جایی که هیچ کس نمی داند تو را در یک کلمه مزهْ روحم می کنم ...
باشد که تو مرا در فراموشی اندوهِ روزگار جای نگذاری و لبخند که صاحب دلت شد مهمان لبانم کنی.
روزانه هایم به اتمام می رسد در شبی سرد که زمستان دل کندن ندارد و من هم غرق دلتنگی
تلخ و شیرین هر چه بود گم می شدیم در روزها و شب هنگام میان نتهای احساس پیدا می شدیم ، میان سطرهای من ، تنهایی تو ، خیالپردازی هایمان ، میان صبح بخیرهای هر روز من ،جان دل گفتنهای تو ، میان دلواپسی های نبودنت،آمدن و در آغوش گرفتن های تو ، میان اشکهای روزهای سخت ، میان بودن، در سکوت ماندن، میان بخشیدن و خندیدن ،میان همه روزهای زندگی، میان قول و قرارهایی که هنوز پایبندیم...
ساعتهایمان در پی هم می دوند و هم نوا با هم نیستند تو در چرخش زمین خورشید را می بینی و من میان خاطراتت می خوابم و شادی ام از آن است که در یک لحظه تازه می شویم...با هم
ادامه مطلب
فکرم آبستن کلمه ای است که روزی هزار بار زاییده می شود، نو رسیده ای که کهنگی آن به ثانیه ای نیست
ادامه مطلب
در بودن و نبودن خدا باز بود و قصه می نوشت غافل از انکه معامله هایش را فراموش کرده بود .و فرشته ها نگهبانی می کردند
دست آخر باید نشست و دید چه کسی شاکی می شود ... خدا یا قصه ها
ادامه مطلب
سیاه می کند مدادی که مرگش به کاغذی نمانده
و به خاموشی من ، تا تولد سنجاقک
سطری از حروف سینه را خالی میکند
و اندوهی ، احساس را مضطرب
راه می روم تا نگاهم وسعت یابد ...
در ستیز ابرها ، موهایم تاب می گیرد
و لحظه ای بعد با شجاعت به باد می نگرم
تر می شود چشمانم و می غلتد بر روی لب
مثل بوسه ای آرام
مثل خاطره ایی که تا صبح همبستر می شود...
ساعت هایی که روزمردگی را متولد می کند
پشت پلک بر هم زدنهای یک سلام آبی جا می ماند
زخم دل التیامش آغوشی تابستانی است
و من در خیال پردازی ساکت می مانم
