تبليغاتX
یاداشت های brida

 
 
 

                            این وبلاگ به یکی از دلایل زیر مسدود شده است

                                       http://antivirgin.blogfa.com/

                                                    ( بکارت موهوم )

                        

  • دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ
  • تخطی از قوانین استفاده از سایت
  • انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که براساس قوانین کشور تخلف است
  • حذف وبلاگی که حقایق را بیان می کند 

  • شعورمان به درک مطالب نمی رسد و بر این اساس تخلف است



  • یکشنبه 6 دی1388 |

    حادثه

     
     
     

     




    ادامه مطلب
    پنجشنبه 3 دی1388 |
     


    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندبیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیبعد از این روی من و آینه وصف جمالمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبهاتف آن روز به من مژده این دولت داداین همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزدهمت حافظ و انفاس سحرخیزان بود واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادندباده از جام تجلی صفاتم دادندآن شب قدر که این تازه براتم دادندکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادندمستحق بودم و این​ها به زکاتم دادندکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادنداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادندکه ز بند غم ایام نجاتم دادند



    سه شنبه 1 دی1388 |
    Sorrow legs

    دوشنبه 30 آذر1388 |
     

     

    سیاهی شب آمد
    گرمای خاطراتت رفت
    سرد است
    کابوس هایم
    در راه برگشت به وجودم
    زوزه می کشند

    مرا برای مرگی دوباره
    فرا می خوانند

    عریان

    در اطاق خاطراتم
    منتظر برای فناشدنی دوباره
    تورا زمزمه می کنم


    ای عشق
    ای عشق
    ای عشق


    رفتی
    رفتی
    رفتی


    به یادم باش
    حتی لحظه ای
    کوچک
    ولی اندک
    به یادم باش

     

    باسپاس فراوان از دوست خوبم کامران به خاطر متن زیبایش



    دوشنبه 30 آذر1388 |

     
     
     

     

               افسوس زمانی لطافت یک کلمه می خشکد

     

     




    ادامه مطلب
    پنجشنبه 26 آذر1388 |

     

    از زمان مهربانی گذشته و من دیگر آنچه را می طلبیدم در دست نخواهم داشت این تنها حقیقت آشکار شده است  



    یکشنبه 22 آذر1388 |
     

    ابرها پهنه آسمان را از آن خود کردند. باران نشانه ایی از ضیافت فتح آنها است.

     

    خیره به شب می اندیشیدم به بی رحمی قلبی که می توانست تنها دوردی برایم نجوا کند.

     

    به سردی روحی که زمانی مرا از بازگو نکردن کلمه ایی قصد ترک کرد میگفت اما به 

     نشانه ای از نشانه های این راه مبارزه کردم

     

    و تو

    تو بودی در میانه یگانگی از عطش این احساس در شگفت 

     

    آه که حتی نمی دانی صداهای خاموشم کمترین شیفتگی عشقم بود



    سه شنبه 10 آذر1388 |

     
     
     

     اي باران

               من عشق را به نام تو آغاز كردم

     

                              ببار بر من

     

                    ببار بر دل خسته من

     

             ببار تا بشويد هر چه در من هست

     

                 تا شايد سر آغازي باشد

     

                                 اما نه

     

            من به اين دنج خاموش دلبستم

     

                         نگاهت را نمی خواهم

                    

                              تنها  صدایی باش

     



    دوشنبه 2 آذر1388 |

    پیشکشی

     
     
     

    باران وقتی بارید، پاییز قدم های پایانی تابستان را بدرقه کرد و در بازگشت، من بودم که به پیشباز طراوت باران رفتم. دانه دانه از تازگی اش سیراب شدم و از وجود تازه ای دگر که از خود من بود، خداوند را شاکر شدم. حقیقت جاودانه من پا به عرصه زندگی من گذاشت و من هم در زندگی اش چو نم نم باران قدم نهادم. گرچه باران طراوتی دگر است، اما سعی من در این است که آن طراوت را بیاموزم و خود شوم بارانی دیگر، آبیِ دیگر.

     

    با سپاس زیاد از دوستمsababoy

    http://sababoy.tk/



    جمعه 29 آبان1388 |
     

    هر صبح خورشید است که به طلوع من درود می گوید . من هستم و جاده ای که هر لحظه آن  برایم مشقی تکراری است .

     

    و آوای قلبی که گاهی بی تاب است و گاهی به لبخندی محزون از یاد ت می خندد و حقیقت تو که لبخند را از لبانم می رباید

     

    نقش زدم با قلم روحم    ماندگارتر از حک شدن



    شنبه 23 آبان1388 |
     

    يادش ؟؟؟ ثانيه ها را به حركت مي كشند و افسوس دل من ، مي خواهد كه اين زمان طور ديگر حركت كند .

    لحظه هايم بوي تاريكي تنهايي را مي دهد حتي مرگ براي نجاتم از آن مي ترسد .



    جمعه 22 آبان1388 |
     



    شنبه 2 آبان1388 |

    افسانه

     
     
     

     

    افسانه ای است که می گوید هر کس پروانه آبی را یکبار ببیند می تواند راز جهان را در او ببیند و ارزویش براورده می شود

    برای یافتن پروانه آبی باید ابتدا ماده آن را یافت که بالهایش به رنگ قهوه ایی است

     




    ادامه مطلب
    پنجشنبه 30 مهر1388 |

    بنفش

     
     
     

    امروز بيماري كه چند بار  براي درمان پيشم اومده بود دوباره به ديدارم اومد ، چه هراسان بود از ادامه درمان  اما باز از اونچه كشيدم مي خواست بدونه.

    راست مي گفت دوستم استادهاي  كه طرح اندام انسان رو مي كشند همه رو برهنه مي بيينن به اين طور ديدن عادت كردن

    اون مي خواست چهره منو بكشه با يك رنگ بنفش ملايم در صورتم جالب به نظر مي رسه اما مشكل اين ايده در اين جاست كه هر كدام از ما مفهموي از اين رنگ داريم كه به اندازه فاصله بين من و توست



    چهارشنبه 29 مهر1388 |
     

    هیچ بازی نیست که بخواهد پایان یابد

    هیچ خاطره ای از من در یادت نیست که بخواهد تو را بی تاب کند که ساعتها به سکوت خاموشت گوش دهی

    به یاد می اورم زمانی در تو درخشیدم تا راهت را  بیابی و تو در دستان من آزاد پرواز می کردی وقتی برایت از جادوی بوسه می خواندم

    ای کاش تنها یک صدا نبودم که گمان نکنی که من تنها    تنها  فرشته نگهبانت هستم

     



    سه شنبه 14 مهر1388 |

     
     
     

    گاهی کاری رو به راحتی انجام می دهیم

    اما

    زمانی دیگر حاضر نیستیم مثل آن را تکرار کنیم


     



    سه شنبه 14 مهر1388 |
     

     

    من در واقع سه نفر هستم ... البته بستگي به كساني دارد كه به جستجوي من مي آيند.

     

    دختركي ساده كه مردان را با ديده تحسين مي نگرد و وانمود مي كند كه تحت تاثير ماجرهاي ناشي از قدرت و افتخار قرار گرفته .

     

    زني مهاجم كه به افرادي هجوم مي برد كه احساس نا امني مي كنند . با اين واكنش و با تسلط بر وضعيت ، موجب آرامش آنان مي شود . در واقع اين زن معتقد است كه آنها بايد بابت چيزي نگران باشند.

     

    و سرانجام مادری مهربان كه وظيفه  مراقبت از كساني را بر عهده دارد كه نياز به اندرز دارند او به ماجراهايي گوش مي دهد كه بايد هر چه زودتر آنها را به فراموشي بسپارد ...

     

    خوب حالا  كدام را مي خواهي بشناسي

     

     کتاب یازده دقیقه پائو لو کئلیو   در محل کارم  با اشتیاق برای درک همه انچه ماریا می گوید  



    دوشنبه 6 مهر1388 |

     
     
     

     

           عشق  متوقع حضور دایمی معشوق است

     




    ادامه مطلب
    چهارشنبه 1 مهر1388 |

     
     
     

     

    نیستی که ببینی ،


    چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست .

     

    چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .


    چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .

     

    تمام گنجشکان ،


    که در نبودن تو ،


    مرا به باد ملامت گرفته اند ،


    تو را به نام صدا می کنند !

     

     نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست ،


    طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من .

     

    تو نیستی که ببینی چگونه می گردد ،


    نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من .

     

    چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید ،


    به روی لوح سپهر ،


    تو را چنان که دلم خواسته ست ، ساخته ام .

     

    چه نیمه شب ها ، وقتی که ابر بازیگر ،


    هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر ،


    به چشم همزدنی ،


    میان آن همه صورت تو را شناخته ام .

     

    به خواب می ماند ،


    تنها به خواب می ماند ،


    چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند .

     

    تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،


    به مهربانی یک دوست از تو می گویم .

     

    تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ،


    جواب می شنوم .

     

    تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،


    به روی هر چه درین خانه است ،


    غبار سربی اندوه بال گسترده ست .

     

    تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من ،


    بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست !

     

    غروب های غریب ،


    در این رواق نیاز ،



    پرنده ساکت و غمگین ،


    ستاره بیمار است .

     

    دو چشم خسته من ،


    در این امید عبث ،



    دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است ...


    تو نیستی که ببینی !

     

    من            یک اتاق خالی            کتاب فریودن مشیری



    پنجشنبه 26 شهریور1388 |
    Blog Skin