
قاصدك نیامد قرار بود برای پنجشنبه گذشته اگر از رویای خود که کابوس من بود بیرون بياید اما نیامد و من تمام رویاهای دوستی را نابود شده می دیدم . قرار بود فقط دوست باشیم اما قلب او و احساسش مانع بود و من هرگز او را برای چنین احساسی سرزنش نمی کنم . روزها روزها برای خبری از او در پشت پنجره می نشستم و تمام امیدم این بود که حداقل خبر سلامتی اش را برایم باد بياورد اما دوشنبه اسفند روزی که من با دیدن او کمی آرام شدم اما او طوفانی بود و شکست خورده نمی دانم چه گفتیم و چه مدتی با هم صحبت کردیم اما از او خواستم که فردای آن روز هم بیاید که تمام حرفهایم را برایش بزنم تا فردای آن روز بارها و بارها کلمات را در ذهنم دوره کردم اینها چیزی های نبود که می خواستم بگویم اما حالا ناگزیر از گفتنشان بودم یک دنیا غم را روی قلبم حس می کردم سه شنبه صبح او زودتر از من آمد و حس کردم حس کردم که نمی خواهد برود و گفت که سعی خودش را می کند و او هم می خواهد فقط دوست باشیم . حالا نمی دانم آیا به نفع اوست که ماندم و ادامه می دهم نمی خواهم احساس ناخوشایند شکست را حس کند و دوستی با او را نمی خواهم از دست بدهم آه که چه رویاهایی داشتم رویاهای دو دوست که همیشه در یاری به هم هستند حتی اگر زندگی جداگانه ای را تشکیل دهند ولی حالا استیون از من می خواهد که هر زمانی ازدواج کردم دیگر با او صحبت نکنم آرزو می کنم که به این زودیها نباشد با اینکه می دانم برای سن خودم دیر است. حالا احساس بهتری دارم چراکه می دانم اگر زمانی بخواهم کسی را برای دلگرمی داشته باشم او در کنارم است با اینکه همیشه این احساس را دارم که در کنارم است
در حین نا امیدی به آسمان چشم دوختم تا باد قاصدکی برای من بیاورد اما افسوس امروز باد انچنان نمی وزد که پیام آور کوچک من را باسنگینی توشه اش برایم بیاورد .
خاطرات را در ذهنم به چرخش در می آورم و از بین آنها در رویاهایم سیر می کنم و زمانی نمی دانم ان رویا یا خاطره ای بیش نیست و گاهی رهایی از آنها را دشوار می یابم ، پس به تنها ترین و تاریکترین قسمت ذهنم پناه می برم ، به خواب و آنجا است که رویاهای دیگر شکل می گیرند و می دانم آنها راحت به پرواز در خواهند آمد و من ، ذهن من آشیانه آنها نیست برای زیستن و ماندن و باقی گذاردن اثری در آن.
امروز شهامت کوچکی برای تغییر در مسیر سرد کردم تا نوری که از آن برداشته شده را بازیابم .
زندگی می گذرد این را می دانم و خاطرات را به جای می گذارد که از مرور آنها شاد می شویم یا تاسف می خوریم از آن چه پیش آمد.
و بودن با قاصدك جاده ای از حرکت را به رویم گشود که شناخت آن و پیمودن آن مرا به شناخت بیشتر حسي رساند که برایم ناشناخته و سخت بود .آنچه می گذشت تنها صحبت بود اما از افکار پیچیده و نظرات عقلی تا تخیلات کودکانه و آرزوهای بزرگ .
لحظات دشوار مبارزه با امیدهای به هم برای پیروزی به میدان می رفتیم و گوش می کردیم به غم هایی که در دلمان رشد می کرد و می خندیدیم به آنچه بر ما گذشت از آنچه خود پیش می آوردیم . اما حالا او اسیر چیزی شده که زیبا است اما برای من اتمام تمام زیبایی هاست . گاهی دلم می خواهد آه آه دلم هیچ چیز نمی خواهد . و تنها افسوس ![]()
احساس تلخی در وجودم دارد رشد می کند و زهری شده که حتی من را نمی کشد . ایا او هم احساس می کند اشکهایم را برای داشتن آرامشی که می طلبم و اینکه می ترسم و اینکه من هم رویایی دارم .
به چشمانم نگاه کن و در آنها چه می بینی آیا احساس عشق را می توانی برای خودت بیابی ؟ هرگز تو تنها/ دوستی هستی که می خواستم داشته باشم

