چطور ما انسانها برای انجام ندادن کاری یا انجام ان اراده می کنیم و سالها با همین اراده به جلو گام بر می داریم اما در لحظه ای با تمام بی فکریمان تصمیم می گیریم و خود را نابود می کنیم .
حالا باید یک من قوی باشد تا دوباره به خویش باز گردیم نه قسم و نه توبه نمی تواند ما را بازگرداند
وای که چه زمانهایی را گذراندم در بی خبری از قاصدکم .
امان از بادی او را به خرابه راند و پرهای ظریفش را شکاند و حالا او بر طوفان برتری یافته و آمده که باز برایم پیام بیاورد. وای که چه روزی است امروز و من امشب در سرمستی فردایم برای شنیدن قاصدک
به اندازه یک دنیا از بی خبری می ترسم و من 7 روز است که منتظرم منتظر قاصدکی که برایم پیام بیاورد و شاد باشد اما ...
نشنیده ام من حتی اوایی تا آرام گیرم و جاده ای که باید قاصدک طی می کرد . امیدوارم احساسم دورغ باشد و تنها یک کابوس

