و فرشته چشمانش را به افقی دور دوخته بود .چگونه می توان پرواز کرد؟ این سوالی بود که در چشمانش می چرخید و زبانش برای گفتن آن آنقدر توان نداشت آنگاه سیمرغی را دید که چگونه آسمان را با بالهایش رنگین می کند و گمان کرد باید آنقدر بزرگ باشد تا توان در اوج بودن را حس کند ولی قاصدکی سبک را دید که چگونه آوای بالهایش او را می رقصاند پس پنداشت که باید سبک باشد اما نوری را بر خود احساس کرد که آرام او را در بر گرفت، در او زمزمه کرد، تنها باید رویای پرواز را داشته باشی .
.
.
.
فرشته با بالهای جاودی خود در اوج نزذیک به نور نشسته است آنجا که رویا ها برای واقعیت رشد می کنند
نمیدانم چند روز گذشته دیگر منتظرش نمی مانم دیگر اگر هم به پشت پنجره ام بیاید و آنجا که همیشه می نشست ... دیگر نمی خواهم بیاید قاصدک دیگر نمی داند شکوه یک لحظه صورتی یعنی چه که بی رحمانه می رود
من که ساعتها نگران در پشت پنجره می ماندم که تو بیایی من که باد را می گفتم تو را آرام بر زمین بگذار تا بالهای ظریفت نشکند من که روحم را در پگاه با شبنمی به تو هدیه می کردم اما تو خبر نداری از آنچه من برایت می طلبیدم ،حالا قاصدک بی تو هم دنیا می گذرد، طاقتش را دارم ،بی تو دنیا آنگونه نیست که میدیدم اما دنیا همانگونه است خاموش و خاکستری.

می خواهد درک کنم که ما با هم متفاوتیم اما مگر دوستانی شبیه به هم داریم اینگونه وجدان خود را آسوده کرد .
حالا پایان قاصدک است پایان لحظه های خوش انتظار پایان همه چیز

