قاصدك ها را نبايد راند بگذاريد به كنار پنجره تان بيايند به داخل اتاقتان بچرخند و هر كجا كه مي خواهند بنشينند نگاه كنيد چيزي مي خوانند شايد از شما مي خوانند به آوازشان گوش سپاريد . قاصدك ها دنيا را در قلبتان زيبا جاي مي دهند قاصدك ها را پر ندهيد.
قاصدك صورتي ، نمي دانم چگونه آمد و چرا آمد.
قاصدك صورتي از قصه اي روايت مي كند كه افسانه نيست از زندگي آدم هايي در دنياي خاكستري با عددهاي مقدس و عددهاي محبت ، آنجا كه كسي دلش را مي نگارد آنجا كه ناشناس در ميان ديگران قاصدك را به ديگران روايت مي كند قصه قاصدكي كه صورتي است ولي ديگر نمي آيد ، نمي چرخد، نمي خواند.
آنچه حك مي كنم شايد گنگ و نا مفهوم باشد اما وجود دارد نمي دانم شايد به خاطر خوابهاي سايه اي كه از ميان وحشت سياه افكار ديگران رشد يافته و به جاي دلداري آن را بر من مي پاشانند باشد.

