سارا می خواهد که برخیزم و دوباره شروع کنم اما من می دانم که می توانم ولی ولی هنوز برای بازگشتش امید دارم .
هر پگاه در مسیری گام بر می دارم که قاصدک پرواز می کند احساسش می کنم اما هنوز او را ندیدم.
سرگذشت من و قاصدک روزهای شاد هم داشت زمانهایی که با هم در کنار پنجره می نشستیم به رویای آسمان و ابرها می رفتیم و انگاه که به زمین باز می گشتیم سرمست از ستاره ها بودیم .
حالا جز افسوس آمدنش چیزی ندارم و نمی دانم آیا او هم دلتنگ این لحضه ها هست یا شاید پنجره ای یافته اما من فرصت نیافتم تا بگویم ...............
و تنها افسوس برایم باقی ماند.

زمانی تمام این دلواپسی را برای قاصدکی می گفتم و انوار آرامش بخش او بود که من را دربر می گرفت تا شبی را آسوده در رویاهای صورتی پرواز كنم و سايه ها مي رفتند .
حالا انها مي دانند قاصدك رفته و با شادي از تنهايي من دوباره بازگشتند و من غمگينم.

