قاصدك نگاهي كن به روزهاي با باد رفته
به لحظه هايي كه با هم نفس مي كشيديم
زير چتر شادي ها و غم هامون
قاصدك بارون بايد بباره
بايد خيس بشيم
........
ديگه نمي تونم بنويسم خيلي خيلي خسته ام

تو رها باش و برو
درافق روي ابرهاي لطيف
به افق بنگر
به درخشش آفتاب نزديك شو
روي مهتاب بخواب
روح من
من زماني هم رقص ستاره ها روي آرامش درياچه تاريك
نور مي فشاندم روي پولك ماهي ها
هم سفر بادكنك ها تا صداي كوچ مرغابي ها مي رفتم
با بادخط مي كشيدم روي تنهايي فراموشي
افسوس روح من افسوس
گرد پروازم را ربودن از من
و من اينجا سنگين
هرچه روي نوك انگشتانم هستم باز سنگينم براي پرواز
روح من تو برو
تو به جاي من ببين
تو به جاي من رها باش
روح من غصه نخور
ذره ذره باز مي آيم كنارت
تو سبك باش و برو
روح من بدرود تا زماني كه مرا باز ببيني
بدرود تا زماني كه براي كوچم قاصدك ها
بدون رنجش گلبرگ گلي روي آن بنشينند
روح من بدرود وقت هوشياري است
ابرها هم با من در ستیزند چرا خود را رها نمی کنند چرا خود را سبک نمی کنند چرا نمی بارند؟
قطرهایی که یاد من را در زنده میکند قاصدک .آیا هنوز هم باران خاطره مرا برایت می خواند ؟
نگاهم خسته است و دیگر چشمانم حتی زمانی از گذرگاه تو در هر پگاه می گذرم در جستجوی تو ناامید استخدا می داند هنوز هم شمع وجودم برای یک لحظه با تو روشن است برای یک لحظه گفتن و هنوز امید دارم.
ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی .
ــ نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت : چرا ؟
ــ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم
ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
(نمیدونم کدوم وبلاگ بود اما به نظرم خیلی زیبا اومد برای همین اینجا میذارمش تا برام همیشگی باشه)


