امروز روز اول سال ۱۳۸۸ است و این احساس دلپذیر می خواهد رشد کند و با گرمای بهار سر از خاک دلمان بردارد تا خورشید را نظاره گر باشد
با تمام هراس از آینده امیدوار به آن می نگرم چرا که می دانم در راهی قدم برداشتم که کسی در کنارم خواهد بود هم قدم با من هم احساس با من
جاده ای دارم که باید آن را بپیمایم و با او در این مسیر خواهم بود تا ابد
هیچ تردیدی ندارم

سال نو همایون باد
حالا احساسی که مرا به بالاها خواهد برد من پنجره قلبم را به گذشته ها به خاکستری آسمان آن بستم و حالا نسیمی مرا در نوری ارام در بر گرفته
می دانی تو خاطره من آینده من و احساس سرمستی در اکنون من خواهی شد
همیشه در جستجوی حس خود در کسی که آن را روی چشمانش روی قلبش و روی کلامش بیابم و حالا تو آنجا دور از من و من می خواهم در واقعیت تو باشم و در رویاهایت با آنکه چشمان ترسان و نگران گل های کنار پنجره ام مرا نگاه می کنند
فاصله کوتاه خواهند شد اگر ما بخواهیم و من تمام احساس پاک دوست داشتن خود را نثار تو می کنم
شاید باید تصمیم آخرم را بگیرم ولی باز میدانم گاهی به گذشته نگاه میکنم مگر می شود مگرمی شود خاطرات را نابود کرد حتی اگر سارا بگوید "یک قاصدک نو تو را از گذشته جدا میکند"
شاید
حالا که زمستان به خواب می رود من دلم برای باران تنگ می شود نمی دانم غیر از بارن چه چیزی یاد مرا در قلبهای خشکیده تو زنده می کند قاصدک

