چگونه میتوانی به چشمان من مانند درهایی که تو را به ذاتم هدایت میکنند نگاه کنی
در این جایی که بدون وجود بسیار خسته شده ام
روحم در جایی سرد در حال استراحت است
تا زمانیکه آنرا آنجا میابی و به خانه اش باز میگردانی درونم را بیدار کن
درونم را بیدار کن
نامم را بخوان و مرا از تاریکی نجات بده
خونم را به حرکت در بیاور
قبل از اینکه خنثی بشوم مرا از این هیچی که به آن تبدیل شده ام نجات بده
حالا که میدانم فاقد چه چیزی هستم تو نمیتوانی ترکم کنی (نباید ترکم کنی)
نفست را به درون من بده من مرا به واقعیت تبدیل کن
مرا به زندگی برگردان
بدون نوازش تو و بدون عشق تو درونم یخ زده است
در میان این همه مرگ تنها تو زندگی هستی
باور نمیکنم که در تمام این مدت نمیتوانستم ببینم
در تاریکی زندگی میکردم و تو روبروی من بودی
انگار هزار سال خواب بوده ام
باید چشمانم را به همه چیز باز کنم
بدون هیچ فکر و هیچ صدا و هیچ روحی
نگذار من اینجا بمیرم
باید بیشتر از اینها باشد
مرا به زندگی برگردان
در شبی مهتابی شروع شد
رویاهایم
و من بوسه بر تمام آنها زدم
با حسی به وسعت قطره به نهایت رساندم
اما
آسمان رسم دورویی در پیش گرفته
شنم چشمانم گویای این احساس است
جاده ای که در زیر نور مهتاب می درخشد
می شنوم که می آید
و من می خواهم در برش گیرم
او را به خلوت خود برم
در پس این سایه ها آیا او هم می خواهد؟
هجوم كابوس ها
دوباره باز گشتند
من قوي تر ازآنچه بودم
مي دانم مي توانم
مي گذرم
زندگي را به دورها مي رسانم
و پايان خواهد يافت
حتي اگر زخمي رويم بماند
تا ابد
سايه ها خواهند رفت
زماني حضورت فضاي چشمانم را پر كند
در عمق اين وجود كه مي خواهد نيرومند تر از ديروز باشد
باز آروزي چون تويي مي كند
با بارش آرام وخالي از سايه ها
بگذر از انچه بد مي پنداشتي از من
بگذر براي طلوع روز ديگر
هر که با زندگی بسازد آنرا نمی سازد
با زندگی مساز
آنرا بساز
کوچه ها منتظر بانک قدم های تواند
تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو
من صدای نفس باغچه را می شنوم
عجب آواز خوشی در راه است
من چو ساقه نو رسته
باز خواهم رست
و در تمامی اشیای پاک
وجود گمشده ای را جستجو خواهم ساخت
تا
در پس گفته همچو یخ تو
آب خواهم کرد
آب حیاتت خواهم نوشاند
سوگند به دو چشمم که شد
راهنمایت روی تاریکی احساس
هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
دوست دارم قطره ای شوم که به آسمان روم وقتی آفتاب مرا فرا می خواند
در ابری جای گیرم در گوشه ای در جایی که دوست دارم خاکستری است همراه سفید
دوباره فرود آیم بدون هراس
دریا رودخانه برکه خاک را رها کنم
همراه اشکی جاری شوم
روی لبی آرام چشیده شوم
آنگاه است که من تا ابد در اوج خواهم بود
و دوباره و دوباره این رویا را در ذهنم تکرار می کنم
و با خود درباره انچه که دوست دارم حرف می زنم
اه من متاسفم به خاطر تمام دنیای کوچکم
و نمی خواهم دوباره شکست خورده باشم از ...
ياد من نبودي اما
من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من
دل به هيچ كسي نبستم
اگه باشي با نگاهت ميشه
ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتن رو بلد شد
هر ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش وقت بيداري مهتاب
عاشقانه ياد من باش
اگه دوري اگه نيستي
نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا
تا هميشه ياد من باش![]()
دیروز بهتر درک کردم
منطق دلسوزی آرامش سازش هیچ معنایی نداشت
دیروز من
Devil بودم

