پروانه آبی من شکوه بالهایت در ظرافت نگاه من دیگر رنگ نمی گیرد نیرو نمی گیرد تو فسرده جای دیگری
تو را با تمام احساس شورانگیز ی که در من بار دگر بیدار کردی در سرآغاز فصل رنگین تو و تنهایی من در اتمام رویاهای صورتیم با نهایت عشق رها می کنم
چرا دوباره پشت پنجره اتاقم قاصدک نشسته من که آرزوی پروانه آبی را دارم
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که من هستم ان تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
آهای تمام ادمهایی که می یاین اینجا منو می خونین نظر بدین حتی تویی که نوشته هاتو نابود کردی واسه اون
خیلی خوبه رشد وفاداری
اما
وقتی تنهایی به کی فکر می کنی اون موقع وجدانت خفت می کنه؟ اون موقع دلت تنگ میشه؟ او موقع .....
کسی حق نداره به من بگه عشقم پوچ بوده حتی تو سارا
شاید دگر لبخند را مهمان نکنم . یک تصمیم در زمان دیدار با مرگ
قلبم در تلاطم عشق و نفرت خواهان تهی بودن است
فرشته کوچک برای دنیا فریاد زد .
جدا از رویا و پیوستن دوباره به تاریکی .من در نهایت اندوه خود سایه های رفته را باز می خوانم
من نمي دانم آرام يابم يا آرزوي مرگ داشته باشم . اه خداي من صداي تنهايم را مي شنوي؟ تهي از خودم هستم . ارزوي پرواز و گسيختن از راه مشق شده
چه دردناك است مي داني پدر هست اما حسرت يك لحظه همراهي او بدون ...
من بي تاب يك روز با او فراي هر چه او قانون مي داند سخن گويم . آه اينها تنها آرزوي نوشته شده ام است .
خانه من جايي است كه انچه مي خواهم به شكلي مي خواهم ترسيم گردد و با كساني كه دوستشان دارم رنگ گيرد .
خانه من رو به طلوعي است كه پروانه آبي در ان پرواز مي كند و ماه است كه شب هاي زيبا را به تصوير مي كشد آه نم نم بارانش روي پوستم ترانه مي خواند و من رقصنده اين خانه ام


