تنهایی ارزوی من نبود اما تنهایی من را بلعید دیگر نگذاشت از ان بیرون بیایم در این دنج تاریک خود گوشه ای نوری دیدم که مانند باریکه ای بر من تابید به گمانم حقیقی بود .و من نیروی باز مانده از شادی دیروز قاصدک را در خود افزون کردم از تنهایی سری به باریکه نور زدم
آه زیبا بود زیبا
دنیا را با آن رنگ دیگر زدم اما آشوب هم بود
تنهایی گاهی بر سرم فریاد می کشید که باز گرد
برایم خواند صدایم زد
هنوز دستانم باریکه نور را احساس نکرده بود که بدانم هست اما اما دلبستم و باور کردم
باور کردم که دنیای خاکستری ام با آن تابان خواهد شد ...
باور کردم که ان باریکه نور بر من می تابد و من چه بی تاب گرمای ان بودم
یاد فریاد تنهایی که به من می گفت آسمانت همیشه همین رنگ است به من برگرد
حالا باریکه نوری نیست و
این رنگ به خاموشی خود نزدیک است

تو مثل اونی؟ به نظرت من کدوم یکی از اونها هستم؟

من هم مثل اونم تو کدوم یکی از اونها هستی؟
۲۴ خرداد رو یادت می یاد من خاموش با نفس های بلند جوابتو میدادم
امشب ماه برایم خواند و من در افسون نوای آن پرواز را تجربه کرد

تولدت مبارک قاصدک صورتی

تو نمی دونی من تو چه وضعیم
وقتی مجبورم به زور لبخند بزنم وقتی فریادمو تو گلوم خفه می کنم و اشکامو برای بالشتم هر شب هدیه می برم
حتی سفر از این سرزمین خشک با قانون های .... نتوست احساسم رو تغییر بده نتونست مسیر قلبمو عوض کنه تو جنک با فراموشی باز من برنده شدم حالا من چه راهی دارم جز ادامه فقط با یاد تو ![]()
بهترین امتیاز تو اینه که می تونی راحت فراموش کنی اما برام خیلی سخته راهی رو که با تو شروع کردم جای پاهام مال کسه دیگه ای باشه
موهایم وزش نسیم گرم جایی دور از خانه را تجربه کرد ازادی را در تاریکی همراه شدم تا پگاه راهی مانده
بعد اومدن اون جسم کوچولو که گاهی با چشماهای خاکستریش
به من نگاه می کنه وقتی توی بغلم به آوازم گوش می ده حالا نمی دونم که خاله ۲ تا هستم یا ۳ تا ![]()
نیستی که بخونی حرف هام به .... که آیینه چشمام نیستی و من تو بازوهات جایی ندارم
امروز چه غمگین بودم وقتی اون دکتر... عصبانی شد و...
چه احساسی بود بعد از رفتنش اشک هام با غرور هم اواز شد تا کسی نفهمه من...![]()
![]()
![]()
من از عمق رفاقت ها
لطف صداقت ها
بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
من از مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
خیال خیس نمی شود گم نمی شود تاریک نمی شود به فنا نمی رود اما این ذهن خیال پرداز روزی تنهای تنها می شود


