تنهایی ارزوی من نبود اما تنهایی من را بلعید دیگر نگذاشت از ان بیرون بیایم در این دنج تاریک خود گوشه ای نوری دیدم که مانند باریکه ای بر من تابید به گمانم حقیقی بود .و من نیروی باز مانده از شادی دیروز قاصدک را در خود افزون کردم از تنهایی سری به باریکه نور زدم
آه زیبا بود زیبا
دنیا را با آن رنگ دیگر زدم اما آشوب هم بود
تنهایی گاهی بر سرم فریاد می کشید که باز گرد
برایم خواند صدایم زد
هنوز دستانم باریکه نور را احساس نکرده بود که بدانم هست اما اما دلبستم و باور کردم
باور کردم که دنیای خاکستری ام با آن تابان خواهد شد ...
باور کردم که ان باریکه نور بر من می تابد و من چه بی تاب گرمای ان بودم
یاد فریاد تنهایی که به من می گفت آسمانت همیشه همین رنگ است به من برگرد
حالا باریکه نوری نیست و
این رنگ به خاموشی خود نزدیک است

